دلم گرفته بود ...
فقط برای چند خط دوباره نوشتن توی این فضا...
با این آهنگی که علیرضا روی وبلاگش گذاشته ، با خوندن و مرور کردن مطالب قدیمی و جدید از توی وبلاگهای خودم و بقیه بچه ها چه تصاویری که از جلوی چشمم رد نشد ؛ مثل فیلم سینمایی ... از اونهایی که رو دور تنده و از هر لوکیشنی چند تا فریم میاد و میره و فقط آدم میخ میمونه و حسشون میکنه ...
.....
خدا یگم چیکارشون کنه با این فیلتر کردنهای بیخود و اعصاب خردکنشون که اصلا حس connect شدن به اینترنت رو از آدم میگیره چه برسه به مطلب نوشتن و post کردن ...
....
خدا رو شکر روزگار خوبی دارم ... زندگی با ارزش وهمدم عاشقی که نمیذاره بهم بد بگذره !
لحظات ناب و بکری که توی خوابم هم نمیدیمشون ... همیشه برام رویا یودن ولی تعبیر شدنش باورم نمیشد .. سختی ها رد میشن ؛ دور و برت مشکلات همیشه هستند فقط این توئی که باید لذت بردن از زندگی رو فراموش نکنی و اونها رو هم از بین ببری ...تجربه های جدید , برنامه ریزی های جدید , هدف گذاری های جدید و سختیهای لذت بخششون که به آدم انگیزه میدن برای جلو رفتن و
حاشیه که همیشه حاشیه است !
کی باورش میشد سال 84 به این زودی تموم بشه ؟
کی باورش میشد به یه چشم به هم زدن یه سال دیگه از عمرمون بگذره ؟
...
با اینکه دو روز از سال جدید هم شروع شده ... با اینکه چندین جا هم برای عید دیدنی رفتیم ...ولی هنوز احساسش نمیکنم ...
!
ما فقط یک عمر برای زندگی کردن داریم ؛ اون رو نبازیم !
...
چون به دریا می توانی راه یافت
سوی یک قطره چرا باید شتافت ؟
.
..
...
دنیا فقط و فقط همون چیزی رو به ما میده که لیاقتش رو داشته باشیم .
و ما لیاقت چیزهایی رو داریم که در اندیشه هامونه .
و اندیشه ها رو باورهامون میسازند .
امان از باورها !
امان از باورها !
امان از تغییر باورها !
...
شاعر میگه :
از دست بوس میل به پا بوس کرده ای ...
خاکت به سر ترقی معکوس کرده ای !
...
حالا قضیه ماست ! مگه نه !!؟
...
در نبرد بین روزهای سخت و انسانهای سخت ؛ این انسانهای سخت هستند که باقی میمانند ،
نه روزهای سخت !
.
..
...
خب فکر میکنم اگه خیلی خوشبینانه هم به قضیه نگاه کنیم ؛ دیگه الان یه چند ساعتی هست که افتادیم توی سرازیری ...
...
..
.
خیلی جالبه ...خیلی !
ماجراهای این چند روز و ارتباط تمام مسائل این دنیا و اون دنیا به حماسه ی روز جمعه !
از فوتبال گرفته تا رقص مردم به بهانه ی صعود توی خیابونها همه چیز نشون از این داره که همه میخوان تو انتخابات مشت بزن توی دهن دشمن فرضی و خود ساخته مون ...
از همه باحالتر هم مسائل این 30-40 ساعت گذشته است و احتمال ارتباط حضور کمرنگ مردم
با نا امنی های اخیر ...
کیه که بگه نه ؟؟
ما که همه میدونیم این دوره 4-93 درصد مردم میخوان برن پای صندوقهای رای ... اگه یه وقت دیدین کم اومدن و از نصف هم کمتر آرا اخذ شد فکر نکنین که مردم همیشه در صحنه ی ما دیگه از این بازیها خسته شدن ها !!! مطمئن باشین به خاطر این ناامنی و جو بدیه که درست شده .. . مسئولین نظام هم که از خود مردم بیشتربه فکر جون و ناموسشونن ... هیچوقت هم راضی نمیشن مردم جونشونو به خطر بندازن ....
همه راحت باشین و فکر دشمن رو هم نکنین اون در هر شرایطی پوزه اش به خاک مالیده شده !
...
دو نفر فروشنده کفش از طرف یه شرکتی اعزام میشن به یه جزیره برای بازاریابی ... وقتی وارد میشن میبینن تمام ساکنین اون جزیره پابرهنه اند و بدون کفش زندگی میکنن ....اولی سریع یه تلگراف میزنه که آقا من دارم برمیگردم اینجا هیچ کسی کفش نمیپوشه ......ولی دومی که حسابی هم ذوق زده شده بوده یه تلگراف میزنه ... آهای سریع برای من ده هزار جفت کفش بفرستین ... اینجا همه مردم کفش لازم دارند !......به این میگن تفاوت نگرش !!
یه مدتیه افتادم توخط خوندن یه سری کتابهای مدیریتی و روانکاوی ... بیشتر تو مایه های نگرش و کنترل ذهن و قدرت فکر و راهبری ...
هر چی بیشتر میخونم عطشم بیشتر میشه ....
آدم دلش میخواد یه عمر وقت اضافه داشته باشه و هی بخونه و بخونه و بخونه !
و صد البته وقتی از راهکاراش توی زندگی استفاده میکه و جواب میگیره به قول بهشاد حالشو ببره !
...
خیلی توشون مطلب هست .. خیلی ...
کاش بتونم همت کنم و یه گلچینی از همهشون جمع و جور کنم ...
.
..
...
اکثر آدمها آرزوشونه که برن بهشت ... ولی هیچکدومشون نمیخوان که بمیرن !جالبه ! نه !
....
اتفاق جالب و باور نکردنی امروز رو جدی جدی باید ثبتش کرد ... برای اولین بار در تمام این سالها وقتی امشب از علیرضا پرسیدم میای بریم فلان کار رو بکنیم ، سه سوت گفت آره !
عمری باورم نمیشد ! بی سابقه بود !
خدائیش !
پارسال ما یه استادی داشتیم حرفهای جالبی میزد ...
یه روز برگشت گفت :
" کسی که توی زندگیش گذشت میکنه هنوز ضعف داره ... هنوز آدم کاملی نشده .... چون انسان وقتی به کمال برسه دیگه هیچوقت گذشت نمیکنه ! "
...
... انسان کامل اونقدر دلش بزرگه که اصلاً هیچ وقت دیگه چیزی رو به دل نمیگیره که حالا بخواد یه روز هم گذشت بکنه . "
.
..
خیلی حرف باحالی بود به نظر من ... و اونقدر روی من تاثیر گذاشته که اصلاً امسال رو سال
تمرین برای بزرگ کردن دلم نامگذاری کردم ...
و چقدر آدم راحت تر زندگی میکنه ؛
هر چقدر دلش بزرگتر باشه .
رفتی و بی تو دلم پره درده
پائیز قلبم ساکت و سرده ... این ترانهء مرجان رو خیلی دوست داشتم .... و این یکی رو که یه غم سنگینی توش موج میزنه :" خونه خالی ... خونه غمگین ... خونه بی سکوته بی تو
رنگ خوشبختی عزیزم دیگه از من دوره بی تو
مه گرفته کوچه ها رو اما سایهء تو پیداس
میشنوم صدای شب رو میگه اون که رفته اینجاس
تو با شب رفتی و غربت ... می یای از دیار غربت
توی قلب من میمونی ... پر غرور و پر نجابت ! ..."
حالا بعد از گذشت حدود 25 ماه ؛ این بار این منم که زمزمه میکنم :
" با تو رفتم ... بی تو باز آمدم ...
از سر کوی او ...
لا لالای لای لا ..."
هیچ وقت تصورش رو نمیکردم این دفعه هم این همه سخت باشه جدایی !
...
با اون اشکهای لحظه آخرت چه غمی رو توی دلمون باقی گذاشتی ...
...
خوش باشی و موفق !
این شعر رو دیشب میخواستم تقدیمش کنم .... ولی بنا به دلایلی نشد ...
حالا تقدیمش میکنم !
همیشه خوش باشین !
******************************
مرده بدم ، زنده شدم ؛ گریه بدم ، خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا ، جان دلیر است مرا
زهره ی شیر است مرا ، زهرۀ تابنده شدم
گفت که : " دیوانه نئی ، لایق این خانه نئی ! "
رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که : " سرمست نئی ، رو که ازین دست نئی ! "
رفتم و سرمست شدم در طرب آکنده شدم
گفت که : " تو کشته نئی ، در طرب آغشته نئی ! "
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
...
گفت که : " تو شمع شدی ، قبله ی این جمع شدی ! "
جمع نیم ! شمع نیم ! دود پراکنده شدم ...
گفت که : " شیخی و سری ، پیشرو و راهبری ! "
شیخ نیم ! پیش نیم ! امر تورا بنده شدم ...
گفت که : " با بال و پری ، من پر و بالت ندهم . "
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
...
چشمهء خورشید توئی ، سایه گه بید منم
چونکه زدی بر سر من ، پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم
اطلس نو بافت دلم ، دشمن این ژنده شدم
...
از توام ای شهره قمر ، در من و بر خود بنگر
کز اثر خندهء تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان ، خامش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان
فرخ و فرخنده شدم .
از تهی سرشار ,
جویبار لحظه ها جاریست .
چون سبوی تشنه که اندر خواب بیند آب , وندر آب بیند سنگ ...
دوست و دشمنان را میشناسم من .
زندگی را دوست میدارم ؛
مرگ را دشمن .
...
..
.
چه لحظات نابی ...
چه احساس لطیفی ...
و
چه روزهای خوبی که پیش رومونه !
...
... ...
.
.
بعد اون دوران سخت ...
بعد اون شبهای تا صبح بیدار ...
بعد اون همه بیخبری از همه جای دنیا ...
بعد اون فشارهای کاری و مالی و عصبی این چند وقت گذشته ؛
بهتر از این خدا چه جوری میتونست دلمون رو شاد کنه و
سرمون رو پر شور !
...
خدایا خیلی مخلصیم !
.
..
...
یا رب نظر تو برنگردد !
!
خونهء بی چراغ ؟!؟
...
نه !
نه من نمیتونم تحملش کنم !
......... هیچ وقت نمیتونستم
...
آخ چه حالی کردم از پیروزی بوش ....
آخ چه حالی کردم ...
انگار خودم برنده شدم ....
خدائیش حیف نبود قیافه بامزه بوش رو نبینیم و به جاش 4 سال با اون روباه مکار و موذی سر و کله بزنیم ...
...
از همه بدتر هم این بود که از فردا شروع میشد : " دیدین سیاستهای بوش رو خود آمریکائیها هم قبولش ندارن ؟ دیدین ما راست میگیم ؟ دیدین دفعه پیش هم با تقلب داداشش اومده بود ؟ دیدین هر کی اومد با ما در افتد ور افتاد ؟؟؟ دیدین .... ؟ دیدین .... ؟؟؟ "
....
خلاصه که خیلی باحال بود !
...
ناجی !
بیا ای ناجی قلبم ، بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته است ، که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا ! بی تو من تنهاترینم ...
با تو مثل یک ستاره ؛ بی تو من خاک زمینم ... بی تو من خاک زمینم !
عاشقم ، عاشقترینم ... بگو که اینو میدونم .
حال که از عشقت دیوونه ام ... بگو که با تو میمونم .
ای تو تنها خوب دنیا ! بی تو من تنهاترینم ...
با تو مثل یک ستاره ؛ بی تو من خاک زمینم ... بی تو من خاک زمینم !
میخوام از دست تو گهواره بسازم ...
سر بذارم روی دستات ، به سعادتم بنازم !
میخوام اون چشمای دریائت رو آئینه کنم ...
با نگاهن نوی چشمام ، دردم رو تازه کنم !
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام .
بی تو من تنهای تنهام ... دل به خلوت تو بسته ام ...
ای تو تنها خوب دنیا ! بی تو من تنهاترینم ...
با تو مثل یک ستاره ؛ بی تو من خاک زمینم ... بی تو من خاک زمینم !
...
... ...
توی بازی دیشب بین ایران و آلمان یه مسئله ای تمام وقت فکرم رو درگیر کرده بود ...
و اون اینکه جداٌ به غیر از افسردگی عمومی در سطح جامعه چه دلیل منطقی دیگه ای میشه پیدا کرد واسه اون همه سکوت و بی سرو صدایی 120 هزار تماشاچی ...
و چه بهونه و هیجان بیشتری میشه ایجاد کرد واسه اینکه بتونیم یه فریاد شوقی از پرشورترین قشر جامعه مون بشنویم ؟؟؟
...
ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ,
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد !
...
.....
.........
یه عمری ما تولدمون 24 شهریور بو د که میشد 15 سپتامبر ... حالا نمیدونم این وسط کی یه سوتی داده امسال شده 14 سپتامبر ...
حالا ما موندیم تا آخر عمر یه روز مغایرت قراره داشته باشیم یا دوباره درست میشه !
خوشبختانه توی این مملکت اونقدر موضوع کوچیک و بزرگ واسه حرص خوردن هست که جای همه کمبودهای دیگه مون رو هم پر کرده ...
من خودم به این نتیجه رسیده بودم که دیگه مطرح کردن و بحث و اظهار نظر درموردشون یکی از بی فایده ترین و اعصاب خوردکن ترین کارهائیه که میشه کرد ....
ولی این یکی دو روز قضیه پدر محترم
آقای سینا مطلبی عزیزاونقدر عجیب غریب و غیر منتظره بوده که منو حسابی به هم ریخته ...واقعا جالب بود ... اصلا انتظارش رو نداشتیم !
خدا خیرشون بده !!!
...
خدایش منصفانه نبود ....
اون همه جریمه بخاطر چند دقیقه ناقابل ! و یه کم صداقت !
...
یه ربعی هست که اینجا رو باز کردم که یه چیزی بنویسم ...
ولی نتونستم ...
...
پس میبندم و میرم !
...
یک سال گذشت ....
نوشتنش فقط چند کلمه بود ... وخوندنش چند ثانیه ...
ولی برای ما به اندازه یک سال خاطره داشت ... عشق داشت ... صفا داشت و تجربه !
و ما هر چی میگذره بیشتر میفهمیم که خدا چقدر حوصله به خرج داده و چقدر دوستمون داره ...
و این خودش عشقش از همه بیشتره !
...
خب این پسره هم که رفت مسافرت و علیرضا که نه ببیه کارهم نببیتی !
:)
امروز یه جمله قشنگ خوندم :
" وقتی به یه مشکل بزرگی برمیخورین نگین : خدایا من یه مشکل بزرگ دارم .
بگین: آهای مشکل من یه خدای بزرگ دارم !"
...
من واقعاً نمیدونم این رفتار و عکس العمل ها رو چطور باید تحلیل کنم ؟ ناشی از چی باید بدونم ؟
آخه چرا بعضی ها یه کارهایی میکنن که هم خودشون رو از چشم میندازن ...هم کلی اطرافیانشون رو آزرده میکنن ؟
یعنی جدا نمیتونه تصور کنه که من و علیرضا این چند روز چه حالی داشتیم ...
از همه بد تر فشار ذهنی رو که ما این دو روز داریم میکشیم نمیتونه تجسم کنه ؟
یعنی هیچ راه بهتری به ذهنش نمیرسه ؟
یا بازم آخرش میخواد بگه شماها دارین اشتباه فکر میکنین ؟
به خدا من یکی که خیلی عذاب کشیدم ... با اون همه ماجراهای نا خوشایندی که دوباره تمام امروز داشت برام مرور میشد ...
...
من که نمیبخشمت اگه دلیل قانع کننده ای نداشته باشی ...
شرافتاً ! ...